غزل جواد الائمه علیه السّلام
ساکن کاظمین گویا از سمت « باب الجواد » می آید
چون شهابی که روی دامانش ، نور در امتداد می آید
عهد فرزند با پدر این است ، می شود زائرش به رسم ادب
این هم از طرز احترامش هست ، موقع بامداد می آید
دست بر سینه برده می گوید : « السّلامُ علیک یا سلطان »
« وَ علیکَ السّلام » از مرقد ، بال بر بال باد می آید
زائری دلشکسته می فهمد ، کاظمینی شده هوای حرم
نه فقط او که هر چه زائر هست ، با همین اعتقاد می آید
آمد و با کرامت قدمش ، دل هر سنگ غرق شادی شد
بانگ از عمق جانشان برخاست ، این که « خیر العباد » می آید
دست در دست پنجره فولاد ، فلج و کور را مداوا کرد
دیدمش سوی صحن گوهر شاد ، آن گُهَر شادِ شاد می آید
باز یک روز ساکن مشهد ، می رود مرقد پدر وَ پسر
« السّلام علیکُما » گفته ، سمت « باب المراد » می آید
***
آخر شعر می رسم حالا ، می رسم با دو چشم خون پالا
نذر آن گنبد این قد و بالا ، بر لبم «إن یکاد» می آید

قال الصّادق علیه السّلام: