قباله ی غزل

کلیـد قفـل دلم را بگَـرد و پیـدا کن

و قفل بسته ی دل را به روی خود وا کن

 

بیا زبان قلم را به آیه های شبت

به ارتزاق نگاهی دوباره گویا کن

 

شبیه شاعر برقَع به گوشه ی چشمی

درون قـافیه «طوفـان واژه» برپا کن

 

قسم به نرگس مستت که یا قبولم کن

و یا که شاعر خود را خراب و رسوا کن

 

دعـای گربه سـیاهی دلیـل باران نیست

خودت دو دست دعا را به سوی بالا کن

 

گذشته از سر مان آب، بهر این اموات

سلام و فاتحه ای را بخوان و اهدا کن

 

اگر چه زنده ولی مُرده ایم در این شهر

مسـیح من به دمی مُرده را تو احیا کن

 

میان ثانیه هایی که بی تو می گذرد

بـرای دیده ی مـا گریه ای مهیّا کن

*** 

«چموش!ای قلم!ای جوهر!ای مرکّب من!

بیـا کـمی بـه خـدا بـا دلـم مـدارا کن»

*** 

کجا کشیده مرا این غزل؟ نمی دانم

که گفت قافیه ات را نثـار زهرا کن

 

الا ضمیر منوّر، به فضّـه ات سوگند!

به کیمیا، نظری خرج این مطلّا کن

 

زدم به نام تو شش دانگ شعرهایم را

قبـاله ی غزلـم را بگیـر و امضـا کـن

 





نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389 ساعت  11:39